![]() |
![]() |
|
| حقوق مالکیت فکری(معنوی) |
|
عاشقانرا گر در آتش می پسندد لطف دوست تنگ چشمم گرنظر در چشمه کوثر کنم
پرونده اول: قهر قهر تا روز قيامت ! مهمترين خبر مالكيت فكري اين چندوقت، اعتراض آقاي خواننده به پخش آثارش از صداوسيما بدون اجازه وي بود.استاد محمدرضا شجریان، با ارسال نامهای به سازمان صدا و سیما، به پخش آثار خود اعتراض كرد. استاد در این نامه، از سرود ایران ای سرای امید به ویژه نام بردهاند و تأکید شده است که سال ۱۳۷۴ نیز درخواست عدم پخش آثار به رئیس وقت سازمان ارسال شده است. استاد سالهاست با صداوسيما قهر قهر است و فقط اجازه پخش دعاي ربنا را داده است. متن نامه را در ادامه میخوانید... ((جناب آقای ضرغامی رییس محترم صدا و سیمای جمهوری اسلامی با سلام ،همانطور که اطلاع دارید صدا و سیما در شرایط فعلی مستمراً اقدام به پخش سرودهای میهنی اینجانب به ویژه سرود "ای ایران ای سرای امید" میکند. جنابعالی مستحضرید این سرود و دیگر سرودهای خوانده شده متعلق به سال ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ است و هیچ ارتباطی به شرایط کنونی ندارد. اینجانب در سال ۱۳۷۴ نیز اعلام کردم راضی به پخش آثار خود از صدا وسیما نیستم. مجدداً تقاضای خود را تکرار کرده و تاکید می کنم، آن سازمان هیچ نقشی در تهیه این آثار نداشته و شایسته است به حکم شرع و قانون سریعاً کلیه واحدهای آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداری کنند.)) اين چند وقت خبراي استاد زياد بود: كناركشيدن از پروژه باغ هنر بم، اعتراض به صداوسيما، مصاحبه با بي بي سي و... ما كاري به جريانات سياسي نداريم، اينكه استاد هر چي پيرتر ميشه بداخلاقتر هم ميشه يه چيز طبيعيه! و اين كه استاد قصد داره تا آخر عمرش براي صداوسيما كلاس بذاره وقهر كنه و نازبياره و نذاره جز دعاي ربنا چيزي پخش بشه هم به ما ربطي نداره ، به هر حال طبق قوانين مالكيت فكري هر اجراكننده اي حق دارد از پخش آثار خود بدون اجازه خودداري كند و در صورتي هم كه اين كار صورت گرفت حق الزحمه منصفانه اي براي پخش آن بگيرد. صداوسيما فكر ميكنه همه بايد از خداشون باشه كه صدا يا تصويرشون رو پخش كنند !! وايسا دنيا من ميخوام پياده شم! خبر دوم مالكيت فكري اين چندوقت، دزديده شدن نوار جديد خواننده مشكي پوش، رضاصادقي بود. نوار جديد در حالي كه مراحل گرفتن مجوز و تكثير و توزيع رو طي ميكرده صاف رفته روي اينترنت! حالا كدوم نامردي اين كارو كرده معلوم نيست اما يه ذره حس پليس بازي كافيه تا بفهمي هر كي بوده جزو همون عوامل ضبط و توليد بوده است. اميدوارم سارقان محترم رو هر چه زودتر بيابند و به اشد مجازات محكوم كنند. به اين خواننده عزيز تسليت عرض نموده و اميدوارم غم آخرشون باشه !! پرونده دوم: يكي ميگفت زنها هر چي بيشتر تو كارهاي اجتماعي باشند، بيشتر فمينيست مي شوند و دشمنيشون هم با مردها بيشتر ميشه. قبلا حرفش رو قبول نداشتم اما الان هر چي ميگذره بيشتر به اين نتيجه ميرسم! شما هم اگر چند تا رئيس مرد خيلي ناقلا و نامرد داشته باشيد حتما به همين نتيجه ميرسيد. گاهي فكر ميكنم اصلا فلسفه وجودي مردها اينه كه موجودات كره زمين مفهوم واژه هايي مثل بي وفايي، بي احساسي، نامردي، غرور، خالي بندي ، بدجنسي و ساير واژه هاي مرتبط رو درك كنند ! واقعا فكر كرده ايد اگر مردها رو از كره زمين حذف كنند چه اتفاقات و تغييراتي در دنيا بوقوع مي پيوندد؟ چند نمونه اش را براتون ميگم: اتمام كليه جنگهاي دنيا چون زنها نيازي به لشگركشي و اضافه كردن سرزمينهاي خودشون نمي بينند و ترجيح مي دهند به جايش با همه كشورها دوست باشند و مهمون بازي كنند و از روي آخرين مدل لباسهاي همديگه لباس بدوزند و غذاهاي جديد ياد بگيرند و... به همين دليل هم ديگه احتياجي به كل كل كردن سر ساخت موشك و بمب اتم و انرژي هسته اي هم ندارند، اتمام قحطيها و گرسنگيهاي كل دنيا چون زنها اصولا كمتر از مردها ميخورند، با كمترين مواد هم ميتونند غذايي سر هم كنند و خودشون رو سير كنند، و اصلا چون الان لاغر شدن خيلي مد شده ترجيح ميدهند كمتر بخورند و خودشون رو لاغر مانكني كنند، اتمام تخريب محيط زيست چون اگه مردها نباشند ديگه نيازي به اين همه بزرگراه و جاده و بانك و فروشگاه و... نيست ، نسل هيچ حيووني هم منقرض نميشه چون زنها هيچ وقت دنبال شكار غيرمجاز و دزديدن جونوراي عجيب و... نميروند، حتي ديگه به اين همه بيمارستان و آزمايشگاه و پيشرفتهاي پزشكي وداروهاي جديد و روشهاي عجيب جراحي و... هم نخواهد بود چون علت بيشتر درد و مرضهاي جديد و تصادفها و سوختگيها و سقوط هواپيما و نقص عضو و اعتياد و... هم مردها هستند، اگه مردها نباشند ديگه نيازي به اينهمه سمينار و كنفرانس و انواع و اقسام معاهدات جهاني و مجلس و انتخابات و سياست بازي و فحش و فحش كاري و جاسوس بازي و زيرآب زني و دوز و كلك و روزنامه و وزارتخونه و زندان و دادگاه و اعتراض و تظاهرات هم نيست و... اگر مردها نبودند شايد حتي ديگه نيازي به بهشت و جهنم هم نبود اما خوب به هرحال مردها هستند و بيشترشون هم رئيس زنها هستند و تمام مشكلات و بلاياي دنيا هم زير سر اوناست و كاري هم نميشه كرد ، فقط ميتوان اميدوار بود با پيش بيني اون خانم دكتر توي انگليس ، نسل مردها كم كم منقرض بشه و دنيا روي آرامش به خود ببينه ! راستی روز مرد و پدر هم مبارک!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/12ساعت 15:56 توسط وکیل بانو |
|
|
چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را كه كس آهوي وحشي را از اين خوشتر نميگيرد
پرونده اول: در مورد سوئيس گفتنيها زياد است اما چون موضوع اصلي كار من در آنجا اجلاس وايپو بود، شايد بهتر باشه كمي هم در مورد اين اجلاس گفته شود گرچه در سفر قبلي هم به آن پرداخته بودم. موضوع اصلي بحث در اين اجلاس، بحث بر سر انعقاد يك معاهده براي حمايت از حقوق سازمانهاي پخش راديوتلويزيوني بود . اين مساله سالهاست در اجلاسهاي وايپو بررسي ميشود اما به نتيجه نمي رسد چون الان ديگر يك نوع پخش نداريم و انواع جديد پخش مثل پخش از طريق اينترنت هم بوجود آمده و كشورهاي پيشرفته اي مثل ايالات متحده آمريكا اصرار دارند اين نوع پخش ها هم در معاهده گنجانده شود، اما كشورهايي مثل ايران خودمون مي دانند با اين كار از دسترسي به منابعي مثل اينترنت محروم مي شوند لذا به شدت با اين كار مخالفند و معتقدند اگر هم ميخواهد معاهده اي منعقد شود بهتر است فقط پخش راديوتلويزيوني سنتي را دربربگيرد. به هرحال همه كشورها ميدونند معاهده اي كه فقط پخش سنتي رادربر بگيرد تو اين دوره زمونه، ديگر بدرد عمه شون هم نميخوره! موضوع ديگر بحث،محدوديتها و استثنائات حقوق مولف بود كه به شدت مورد حمايت كشورهايي مثل ايران است چون باعث ميشود استفاده از آثار ديگران بدون مجوز آنها در مواقع خاصي آزاد باشد. كشورهاي آفريقايي خيلي تلاش مي كنند اين مساله به صورت يك معاهده جهاني دربيايد و حتي پيش نويس يك معاهده را هم تهيه كرده بودند كه كشورها را كمي شوكه كرد و گفتند بابا لااقل بذاريد تا اجلاس بعدي اين معاهده را بررسي كنيم و يه كم روش فكر كنيم! خيلي از دوستاني كه توي اجلاس قبلي ديده بودم و با هم آشنا شده بوديم توي اين اجلاس هم بودند.هرجا هم مي رفتم چند تا مسلمان من رو پيدا مي كردند و كلي ابراز محبت مي كردند: توي اتوبوس، توي مراكز خريد و.... اين هم يه فايده حجابه وگرنه از كجا ميفهميدند كه من هم مسلمانم. يكي از نمايندگان هم يه دختر مصري مسلمان بود كه پيش من اومد و اولش كلي بابت رفتار دولت مصر در قبال فلسطيني ها از من عذرخواهي! كرد و گفت ما هم ميدونيم دولتمون اشتباه ميكنه و ... فكر كرد حالا من ميخوام محاكمه اش كنم! خلاصه مسلمونها وغيرمسلمونهاي سوئيس يه كم از مسلمونهاي ايران مهربونترند! چون حتي غيرمسلمونها هم با احترام و محبت برخورد ميكنند. از كشور جومونگ هم دوتا نماينده بودند: يه آقاي جومونگ و يه خانم خيلي آروم و مغرور كه عين فيلمهاي كره اي تا مي اومد يه عكس العملي نشون بده يه قرن طول مي كشيد. تو جلسات گروه آسيا، كره ايها و هنديها از همه بيشتر غر ميزدند و ايراد ميگرفتند و اصرار داشتند همه چيز طبق نظر اونا باشه! يه جورايي قلدربازي در مي اوردند. نمايندگان اكثر كشورها با لباسهاي ملي خودشون اومده بودند مخصوصا كشورهاي آسيايي و آفريقايي.همه رنگ آدمي و از همه نژادي از سفيد بلوري تا قهوه اي سوخته و از لاغر مردني تا چاقالوي هركولي با لباسهاي مختلف ديده مي شود. اروپاييها وآمريكاييها كه لباس خاصي ندارند.البته طبق معمول اين خانمها بودند كه هر روز يه لباس جديد مي پوشيدند.لباس نماينده آفريقا خيلي جالب بود و هروز يه كلاه مخصوص همرنگ لباسش هم ميپوشيد. يه خانم از نمايندگان هند هم كه توي اجلاس لباس هندي ميپوشيد روز آخر پيش من اومد و چندبار روي چادر من دست كشيد و گفت:شما چه لباس ملي شيكي داريد! سوئيس كشور خيلي خوبيه ولي شايد يه مساله آن براي ما ايرانيها زياد خوشايند نباشه و اون زود تعطيل شدن مغازه ها و فروشگاهها و كل شهر به جز يه جاهاي خاص مثل رستورانهاست. يعني شهر زود سوت و كور ميشه و براي ما ايرانيها كه به شلوغي و هيجان تا نصفه شب عادت كرده ايم يه كم سخت و حوصله سربره! پرونده دوم: عجب انتخاباتيه امسال! اين همه شور و هيجان براي انتخابات خوبه اما نميدونم واقعا ارزش داره آدم خودش رو براي رييس جمهورشدن ديگران اينقدر خفه كنه؟؟ كانديداها بعد از انتخابات و اعلام نتايج ميرند تو خونه هاشون، تخت ميخوابند، اوني كه راي اورده ديگه پشت سرش رو هم نگاه نميكنه ، بقيه هم كه راي نياورده اند ميرند دنبال زندگيشون، ميمونند اونهايي كه خودشون رو اين چندوقت كشته اند، اگر كانديداي اونا راي آورده، قرارنيست براي طرفدارها جايزه اي ارسال شود! و دقت كنيد كه اين گروه اگررييس جمهور مورد علاقه شون پس از اتمام دوره رياست جمهوري گلي به سر مملكت نزده باشد توجيه ميكنند كه بابا بنده خدا ميخواست كار كنه، نذاشتند كار كنه! گروهي هم كه كانديداي مورد نظرشون راي نياورده بعد از مدتي غصه خوردن همه چي يادشون ميره. نكته اينه كه قرار نيست اوني كه راي آورد يه دفعه مملكت رو زيرورو كنه. واقعا سياست پدرو مادر نداره چون ممكنه توي دوره بعد دشمن همون كسي بشيد كه دفعه هاي پيش براش مي مرديد يا عاشق كسي بشيد كه تا ديروز به همه جدوآبادش فحش مادرخواهر هم ميداديد! يه كم فكر كنيد و بعد هم راي بديد و اين همه خودكشون هم اصلا ضرورتي ندارد، حلوا كه قسمت نميكنند! اصلا مردها دوست دارند هر مساله اي كه مربوط به آنها ميشود آنقدر بزرگ شود كه همه كار و زندگيشون رو ول كنند و دنبال آن را بگيرند كه يه نمونه ديگرش مسابقات فوتباله! اگه فقط يه ذره از بالا بهش نگاه كنيد فوتبال عبارت است از : خفه كردن خود و ديگران و تعطيلي نصف مسائل مملكت براي يك توپ! برای دیدن عکسهابه اینجا بروید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/21ساعت 19:25 توسط وکیل بانو |
|
|
یادباد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
قسمت اول- چند روزي براي اجلاس هجدهم وايپو (سازمان جهاني مالكيت فكري) به ژنو-سوئيس رفته بودم .دفعه پيش كه رفتم پائيز بود و يه سفرنامه كامل هم توي وبلاگ نوشتم. اين بار هم حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ، از وايپو و اجلاس گرفته تا ژنو و مسير سفر ومردم و... به هرحال بعيد ميدونم همه حرفهايم توي يه پست تموم بشه واگر به چند پست كشيد كسي خرده نگيرد. در اجلاس هجدهم يك گروه پنج نفره از ايران بوديم كه هر كدوممون از يه مسيري و يه كشوري خودمون رو به ژنو رسونديم. من با هواپيماي قطر، يكي از آلمان با قطار، يكي از تركيه و... هواپيماي قطر خيلي كوچكتر از هواپيماي تركيه است، غذاي واقعا افتضاحي هم دارد، يه چيزي تو مايه هاي نخود پخته با لجن دريايي و پوره مرغ وپنير گنديده و... مدت پروازش تا ژنو هم خيلي طولاني است و جان آدم به لب ميرسد اما فرودگاه قطر كوچك و تميز و زيباست. هواي ژنو متغير بود، روز اول خيلي گرم و آفتابي بود . مردم آنجا به شدت آفتاب پرستند و يه روز كه هوا آفتابيه همه ميريزند تو خيابون و لب درياچه تا آفتاب بگيرند. شانه هاي بيشترشون كاملا آفتابسوخته و قرمز بود اما باز هم مثل خوشحالها تو آفتاب مي دويدند و ورزش ميكردند و لب درياچه هم كه حسابي حال ميفرمودند! همكارمون ميگفت ما ايرانيها اصلا قدر آفتاب رو نميدونيم. روزهاي بعد هوا خنكتر بود و گاهي هم باد شديد مي وزيد. توي ميدان نسيون (ميدان سازمان ملل) يه عالمه فواره از تو زمين بيرون مي اومد كه آبشون روي زمينها ميريخت و بچه هاي پابرهنه زير فواره ها ميدويدند و آب بازي ميكردند و مثل موش آب كشيده خيس مي شدند و مي خنديدند، كاري كه تقريبا محاله ما اجازه اش را به بچه هايمان بدهيم ! تا نزديك فواره بزرگ درياچه لمان هم رفتيم، خيلي با صفا بود، آب درياچه هم كه تميز و شفاف بود.پرنده هاي درياچه خيلي براي خودشون كيف ميكردند.مردم اونجا به ورزش خيلي اهميت مي دهند و عصرها كنار درياچه همه از پير و جوان يا در حال دويدن بودند يا دوچرخه سواري ميكردند.بندرت آدم بي قواره و چاقالومي بيني، هيكل ها توپ توپ! يه روز هم يه پسر ايراني كنار درياچه مارو ديد و كلي با ما حرف زد و تازه فهميديم افغاني است و با قاچاقچيها به آنجا اومده تا پناهنده شود. گفت تو ايران كه خيلي اذيت مي شدم اما اينجا تا قبول پناهندگي به ما خرجي هم ميدهند. ظاهرا خوشحال بود اما قيافه اش داد ميزد كه از تنهايي و بي كسي به ستوه اومده. دلم به حالش سوخت. دور خريد كردن را تقريبا بايد خط كشيد چون خيلي گرونه، نه اينكه نشه چيزي خريد بلكه نمي ارزد و اصلا معلوم نميشود چقدر پول بابتش داده اي. البته تازه ميفهمي كه لباس تو ايران هم خيلي ارزونه و هم خيلي شيك و هم خيلي متنوع. واقعا قدر لباسهاي ايران رو بدونيد! همكارمون يه كفش زپرتي مسخره براي دخترش خريد كه با كلي تخفيف 170 هزارتومن شد. دو تا بلوز خيلي ساده هم حدود 400 هزارتومن شد و مطمئنم الان زن و دخترش تمام موهاي سرش رو به خاطر اينكار كنده اند چون با آن پول همين جا ميشد شيكترين كفش و لباس رو خريد. البته اگر كسي حوصله كند و خوب بگردد جنس مناسب هم پيدا ميشود . ميگن بهترين وقت خريد در اين كشورها آخر فصل است كه حراج فوق العاده لباس و كفش است ولي كلا قربون ايران خودمون كه هر موقع سال باشه ميتوني بالاخره يه چيزي بخري كه به وضع جيبت بخورد! بقيه سفرنامه را در پست بعدي خواهم نوشت. اين بار عكس هم داريم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/11ساعت 23:18 توسط وکیل بانو |
|
|
گر برود جان ما در طلب وصل دوست حيف نباشد كه دوست،دوستر از جان ماست
پرونده اول: دوست عزيزي آدرسي را برايم گذاشته بود كه موضوع آن " نويسندگان بزرگ سوئد در تعقيب دزدان اينترنتي" است. از لطف دوست مهربانم ممنونم و اما مطلب خيلي جالبي بود. مولفان و پديدآورندگان آثار نقش مهمي در جلوگيري از نقض حقوق خود دارند . در بيشتر كشورهاي دنيا سازوكارهاي مختلف و مناسبي براي اين قضيه درنظر گرفته شده است. در بيشتر كشورهاي دنيا سازمانهايي تحت عنوان سازمانهاي مديريت جمعي جهت پيگيري حقوق صاحبان آثار مالكيت فكري تشكيل شده است كه در واقع رابط بين صاحبان آثار و استفاده كنندگان از آثار هستند. روش كار اين سازمانها به اين صورت است كه پديدآورنده يك اثر مثل يك خواننده ، حمايت از اثر خود را در ازاي درصدي از سود حاصل از اجرا يا فروش اثر خود به يكي از اين سازمانها مي سپارد. اين سازمان با توجه به نوع قرارداد و توافقات ، اثر را بازاريابي ميكند و بر فروش آن و جمع آوري درآمد حاصله نظارت ميكند، از كپي برداري غيرقانوني اثر خودداري ميكند و با ناقضان آثار برخورد ميكند. مسلما يك نويسنده، شاعر ، عكاس، كارگردان يا فيلمساز به تنهايي قادر نيست هم به دنبال تبليغات و بازاريابي اثر خود باشد، هم درآمد حاصله از فروش يا اجاره را جمع آوري كند و هم به دنبال تعقيب افراد سودجو و متخلفي باشد كه حقوق وي را نقض ميكنند! سازمانهاي مذكور داراي نيروهاي متعدد و متخصصي در زمينه هاي مختلف هستند و عمده فعاليت بيشتر آنها در زمينه آثار موسيقايي است. تاكنون در ايران سازماني با اين عنوان تشكيل نشده است. البته نميتوان از فعاليت مشابهي كه در انجمن هاي حمايتي صنفي صورت مي گيرد چشم پوشي كرد اما سازماني كه به طور تخصصي به اين كار بپردازد تاكنون تشكيل نشده است. پيش نويس قانون حمايت از مالكيت ادبي هنري ايران كه فعلا در دست بررسي است تشكيل چنين سازمانهايي را پيش بيني كرده است. مسلما بهتر است مثل ساير كشورهاي دنيا ، اين سازمانها غيردولتي باشند! راه حل ديگر براي حمايت از يك اثر، متحد شدن چندين پديدآورنده مثلا چند نويسنده يا خواننده يا آهنگساز با يكديگر در جهت مبارزه با متخلفان و افراد سودجو است، راهي كه به نظر ميرسد نويسندگان بزرگ سوئدي نيز جهت تعقيب دزدان اينترنتي آثارشان برگزيده اند. پرونده دوم: چند وقته دخترم رو به مهدكودك مي برم چون كارم خيلي زياد شده ، پارسال هم يكماه بردمش اما خيلي بدش اومد و حتي شبها با كابوس مهدكودك از خواب مي پريد و كلي گريه ميكرد، من هم منصرف شدم. امسال به اسم كلاس زبان به مهدكودك ميرود اما باز هم اوضاع چندان تعريفي ندارد. هر شب يك ساعت جلوي من مي ايستد و در حالي كه اخم كرده و انگشت اشاره اش را به نشانه تهديد براي من تكان ميدهد ميگه: مامان من ديگه كلاس نميرم، فهميدي؟ من كه از اخمش خنده ام ميگيرد، دوباره داد ميزند: من شوخي ندارم ، فهميدي؟ وگرنه گازت ميگيرم ! شوهرم هم هر دفعه صبحها موقع گريه زاري و التماسهاي مورچه خانم براي نرفتن به مهد، دائم به من تاكيد ميكند كه : يه وقت ضعف نشون ندي، كوتاه نيايي، بايد بره مهد، فهميدي؟! من هم در گيرودار جدا كردن يه مورچه گريان از بغلم و رسيدن به قرارهاي كاري ، كلي وجدان درد مي گيرم و حالم گرفته ميشود و خودم رو نفرين ميكنم و فكر ميكنم چه كسي حال من رو ميفهمه و ياد جمله گهربار و حكيمانه قديميها مي افتم كه: آدم سگ باشه ، مادر نباشه !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/06ساعت 21:57 توسط وکیل بانو |
|
پرونده اول: یکی دوسالی است که از تاسیس اولین شعبه های آیس پک میگذرد و البته به محض شروع به کار اولین شعبه های ان، سروکله مقلدان عزیز پدیدار گشت و در حال حاضر انواع و اقسام شعبه های آیس پک انار و مایوس قورباغه و... ایجاد شده اند. آیس پک ایرانی یک محصول کاملا ابتکاری و جدید است.آیس پک در کشورهای دیگر به بسته های یخی خاصی گفته می شود که برای کاهش درد و تورم استفاده می شود و اصلا یک محصول خوراکی نیست. سال پیش در یک سمینار مالکیت فکری شرکت کرده بودم که سخنران یک استاد دانشگاه انگلیسی بود. جمعی از مدعوین طبق روال معمول جوگیر شدن ایرانیها با دیدن یک فرنگی، به سخنران پیشنهاد کردند که بعد از سمینار بروند آیس پک خورون! سخنران هاج و واج به همه نگاه می کرد و شاید اگر گفته بودند بریم آدم خورون، کمتر تعجب میکرد! یکی از پرونده های بحث برانگیز امروز، پرونده آیس پک است. مبتکران اولین آیس پک برای ثبت اسم و علامت آیس پک و جلوگیری از استفاده بدون مجوز دیگران اقامه دعوا کرده و تلاش زیادی کرده اند اما مساله ای که رسیدگی به این پرونده را با مشکل مواجه کرده است این است که به عقیده برخی آیس پک یک اسم عام و کلی است و نمی توان به عنوان یک علامت تجاری انحصاری ثبت کرد. توضیح: علامت تجاری به هر علامتی گفته می شود که باعث معرفی و تمایز یک محصول یا کالا از سایر محصولات و خدمات مشابه شود. مثلا انواع یخچال یا کیف و کفش را از طریق علامت تجاری میتوان از هم تمایز داد. برای انتخاب یک علامت تجاری باید سه ویژگی را در نظر گرفت: جدید باشد، گمراه کننده نباشد و مشتری را به اشتباه نیاندازد، اسم عام نباشد. مثلا کلمه مداد یک اسم عام برای مداد است و نمیتوان علامت یا اسم تجاری یک نوع مداد رنگی را مداد انتخاب کرد چون اصلا باعث تمایز این مداد از سایر مدادهای تولیدی دیگر کارخانه ها نمیشود اما مثلا همین کلمه را میتوان به عنوان علامت تجاری یک نوع بستنی یا کفش و چیزهای دیگر انتخاب کرد چرا که اصلا لازم نیست هیچ ارتباط منطقی بین علامت انتخابی با محصول یا خدمتی که علامت برای آن به کار می رود وجود داشته باشد مثل تصویر دو اسب روی مداد. وقتی کسی برای اولین بار یک علامت تجاری انتخاب میکند و با تلاش خود باعث شناسایی یک محصول با آن علامت میشود لازم است صاحب ان علامت مورد حمایت قرار گیرد تا دیگران بدون مجوز از حاصل کار وی بهره برداری نکنند. این حمایت از طریق شاخه ای از مالکیت فکری به نام مالکیت صنعتی صورت می گیرد. در پرونده آیس پک این ابهام وجود دارد که آیس پک با توجه به مفهومی که دارد یک اسم عام به معنای بستنی یا بسته یخی است یا میتواند با توجه به ابتکاری و جدید بودن آن یک اسم خاص باشد وتحت انحصار درآید؟ به نظر می رسد با توجه به اینکه آیس پک یک بسته یخ نیست بلکه یک نوع ابتکاری بستنی است ، اسم عام نباشد. به هر حال نتیجه دعوای آیس پک هرچه باشد، مساله این است که یک اسم خاص برای یک محصول مخصوصا اگر آن محصول جدید باشد، باید سریع و به موقع ثبت شود و اگر دیر اقدام شود، هرچقدر هم خاص و جدید باشد ممکن است تبدیل به اسم عام شود و دیگر نتوان آن را به عنوان علامت انحصاری ثبت کرد. شاید بهتر بود صاحبان آیس پک قبل از هر تبلیغ و بازاریابی وعرضه محصول، اول به دنبال ثبت علامت خود می رفتند، آن هم در شهر شکموها – تهران – که یکی از مهمترین تفریحات مردم خوردن است، مخصوصا خوردن هرچیزی که عجیب و جدید باشد و به همین دلیل تا یک خوراکی جدید عرضه می شود و مورد استقبال قرار می گیرد فورا هزاران نفر از آن تقلید می کنند!! پرونده دوم: اسفند، ماه بدوبدو کردنه، امسال از بس بدوبدو کرده ام رو به موتم، احساس میکنم بیشتر از هر سال به تعطیلات عید احتیاج دارم، خیلی خسته ام، خیلی،....شارژ تمام! این چند وقت از در و دیوار رو سرم کار می ریخت: گزارشهای اداری، مقاله، طرح درس، موکلهای گریان و پرحرف، لایحه و دادخواست، دادگاه، مهمانهای ناخوانده، زنگ موبایل ، کارهای تمام نشدنی خانه و بچه و .... خیلی هم مدیون دستها و پاهای بیچاره ام هستم که در آستانه از کار افتادن هستند. آنقدر سیمهای مغزم به هم پیچیده که گاهی یکی زنگ می زند و خودش رو معرفی می کند، هنگ میکنم و هر چه سلولهای خاکستری را می چلانم، چیزی یادم نمی آید! بدوبدو کردن تو خیابونهای اسفندماه پایتخت هم جالبه و هم خسته کننده! خیابونها از ترافیک آدم و ماشین غوغاست، مغازه دارها و دستفروشها خودشون رو خفه کرده اند، از لاک پشت نینجان مینیاتوری تا ماهی جنگجو، از خاک تیله ای و ژله ای تا لیف حمام و دمپایی! خرید کیف و کفش و لباس، تو روزهای آخر سال، حماقت محض به نظر میرسد، خوشبختانه تمام خریدهای ضروری را همان دوهفته اول اسفند انجام داده ام و تنها در تدارک بستن باروبندیل رفتن به ولایت هستم و خونه تکونی هم که مال بعد از عید است ! البته بستن باروبندیل سفر دوهفته ای به ولایت آن هم توی عید که دائم باید از این خونه به اون خونه بری کار آسونی نیست مخصوصا که باید حواست به دونفر دیگه هم باشه! یه لیست بلندبالا از کارهایی که باید قبل از رفتن انجام داد مثل خالی کردن کل سطل آشغالهای خونه و شستن تمام ظرفها و خالی کردن قوری و... و یه لیست بلندتر از کل چیزهایی که باید با خودمون برداریم مثل دفترچه بیمه و مسواک و فلاسک چای جوراب شلواری دخترم و شلوار ورزشی باباش و... می نویسم تا چیزی یادم نره! همه مغازه ها، با ربط و بی ربط، از جگرکی تا مبل فروشی، کنار همه جنسهاشون بساط فروش ماهی گلی و سبزه عید و تخم مرغ رنگی راه انداخته اند. فقط جای یک آدم باذوق و بیکار با یک دوربین دیجیتالی خالی است... آرایشگاهها خود حکایتی دیگر است. صاحب آرایشگاه میگه: خانوما تورو خدا همه کارهاتون رو نذارید شب عید وگرنه باید خیلی تو نوبت بشینید، پارسال آخرین مشتریها ساعت پنج صبح رفتند خونه! زنی که تازه با دخترش از راه رسیده و نای راه رفتن و حرف زدن را هم نداره با اشاره به سر و صورت وموهایش و گفتن کلماتی نامفهوم به زن آرایشگر می فهماند که موهایم رو بزن، مش کن و صورتم رو اصلاح کن. ههمین که اولین بند اصلاح به صورتش می خوره رنگش مثل گچ سفید میشه و از حال میره! دخترش همونطور که به صورت مادرش آب می پاشه میگه: مامان از صبح چهارتا پتو شسته، شیشه هارو با هم پاک کردیم، الان هم موکتهارو خیس کرده ایم تا برگردیم و بشوریم! حال و روز بقیه زنها هم تعریف چندانی ندارد، له و لورده مثل گوشت کوبیده! چه ونوسیهای خسته ای! البته با این همه خستگی تو هیچ زمینه ای هم کوتاه نمی آیند، به قول معروف بکش ، خوشگلم کن! دلم برای لمیدن تو خونه مامان وخوردن غذاهای خوشمزه و بوی پلوی زعفرونی و خوردن شیرینیهای تازه کماچ و کلمپه و قطاب و خوابیدن بدون ترس عقب افتادن از کارها و قرارهای روز بعد و خوندن رمان و مجله های نوروزی و دیدن فیلمها و سریالهای صدتایه غاز تنگ شده ! چقدر عید خوبه حتی اگر با چند کیلو اضافه وزن و چند تا جوش صورت لعنتی تموم بشه! نتیجه اخلاقی: اگر تعطیلات عید نبود بعضیها قطعا از خستگی می مردند، مثل من! عید همه مبارک!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/03ساعت 11:0 توسط وکیل بانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مالكيت فكري يك رشته تحصيلي ياشغلي صرف نيست كه فقط افراد خاصي با آن سروكار داشته باشند.مالكيت فكري با زندگي همه افراد جامعه ارتباط دارد. بارها ديده ايم سي دي فيلمي كه هنوز روي پرده سينماست ويا هنوز روي پرده سينما هم نرفته خيلي ارزانتر از بليط سينما به فروش مي رود! كاست صداي خواننده اي كه هنوز درحال مذاكره براي گرفتن مجوز فروش وپخش است در بازار پخش شده وخواننده بينوا دستش ازهمه جا كوتاه وتازه متهم به همكاري با بازار قاچاق است! شعري كه بدون بردن حتي نامي از شاعر ان بارها از راديو وتلويزيون خوانده مي شود، داستان يا مطلبي كه بدون اجازه نويسنده ان در روزنامه يا مجله اي چاپ مي شود، يا ازروي آن فيلم ساخته مي شود، كتابي كه بدون اطلاع مولف ان ترجمه مي شود و فراتر از محصولات فرهنگي، طرح وجنس خاص يك كاغذ ديواري، نام تجاري شركتي كه كت وشلوارهايي باطرح وجنس ويژه اي عرضه مي كند، دستور تهيه سس سالاد در يك رستوران معروف، كه جزو اسرار ان رستوران است وحتي ميمون موتورسوار روي بسته هاي چي توز نيزهمگي از موارد مرتبط با شاخه هاي مالكيت فكري اند.
يكي از فارغ التحصيلان رشته حقوق مالكيت فكري تصميم دارد دراين وبلاگ اطلاعات و تجربه هاي مختصر خود را در مورد مالكيت فكري، وكالت ومسائل ديگر حقوقي به نگارش دراورد. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|